من همیشه اعتقاد داشتم هر آدمی در مورد دو موضوع باید مطالعه
عمیق داشته باشد ، تاریخ و نجوم
به نظرم مطالعه در این دو حوزه برای هر کسی کفایت می کند
حتی اگر هیچ چیز دیگری نداند
تاریخ ، برای خود شناسی و نجوم برای خداشناسی
وقتی نخواندیم و ندانستیم ، اوضاعمان همین است که می بینیم
وقتی سرنوشت گذشتگان عبرت ما نشد ،
ما می شویم عبرت آیندگان
نخواندیم ، نفهمیدیم ، ندانستیم
و امروزمان حسرتی ست بینهایت دردناک
و بدهکاریم به بچه هایمان
همه دلخوشی آدمها ، خانواده است ،
فامیل است
همسایه و همشهری و هموطن ،
برای زندگی ، معاشرت ، گفتن و شنیدن و خندیدن
برای همنفسی
اما ....
با غمشان ، با دردشان ، با داغشان ، با ......
چکنیم
من سالهاست بر سر این دوراهی زمینگیرم
جوان بودم که انقلاب شد
بماند که چه ها کردم
تا بعد از جنگ ، مشکلی نداشتم و شاید چند سالی بعد از آن
اما ....
چه آرزوهایی که بر باد رفت
چه باورهایی که به فنا رفت
چه عمرهایی که بیهوده گذشت
چه یارانی که غریبانه و خوش باورانه پر کشیدند
چه افسوسها که بر دل ماند
و من ....
همچنان زمینگیرم
و سکوت ........
چند سال قبل در یک مجموعه آموزشی غیرانتفاعی کار میکردم
یک دبیر تاریخ همکارمان بود که قریب پنجاه سال تدریس میکرد
تحلیلش جالب بود
می گفت
من بیش از بیست سال از دوران تدریسم را دروغ گفتم
یا دوران تدرسم در قبل انقلاب ،
یا دوران تدریسم در بعد انقلاب
چه بگویم !؟
چه روزهای سختی را می گذرانیم
خیلی سخت
چه آدمهایی که در ذهنشان بر سر دو راهی زمین گیر شده اند
به دنبال تفکرات و باورهایشان بروند ؟
یا مسیر واقعیتها را ؟
برای آدمهایی که سنی از آنها گذشته , انتخاب دشواری ست
در هر مسیر ، برهه ی طولانیی از عمرشان هدر رفته
انتخاب دشواری ست
برای کسی که تکلیف فردایش روشن است ،
به تجربه امروز
چه میتواند داشته باشد ،
جز حسرت دیروز ؟
قصه های دیروز ، آدمهای دیروز ، باورهای دیروز
حیف
حیف از دیروز
من با خودم مشکل دارم
به گمانم درمان همه مشکلات ، سکوت است
سکوت کردم
داغ هایی بر دل دارم که جبرانش نیست ، درمانش نیست
عزیزانی که از دست دادم ، یا از دستم رفتند
مردگانم یا زندگانم
چه فرقی می کند وقتی کنارم نیستند ؟!
خدا میداند
چه داغ هایی بر دل دارم و چه زخم هایی
شاید کسی فکر کند که چه شدم ؟ کجا رفتم ؟
چرا چیزی نمی گویم ؟ نمی نویسم ؟
چه بگویم ......
هر که آمد ، خنجری کشید
زخمی زد
و .... رفت
و من با او مشکلی ندارم
با خودم مشکل دارم
با دلم
دلم
پدرم از دستم رفت
مظلوم
غريب
دردمند
چكنم با بغض و آه و حسرتهايم
آخرين بار كه دستش را گرفتم
دو دستى دستم را فشرد
و نگاهش
نگاهش
نگاهش
خدايا چه كردى ؟!!!
غروب جمعه
دلتنگى مدام
با شروع سال :
پدرم در بيمارستان بسترى ست
يك پايش را قطع كرده اند
كرونا هم دارد
چه خداى مهربانى
اينهمه لطف !!!
دستانم لرزان است
اشكهايم جارى
دوست دارم همه دعا كنند
براى سلامتى پدرم
او امشب در اطاق عمل است
و خدا ...
نگاهش را از او دريغ نكند
يادم مى آيد اولين وبلاگم jalalt6 بود كه حدود ده سال قبل ساختم ،
t6 مفهومش ششمين طريقتى بود !
و اكنون از ششمى ، رسيدم به سومى ،
سه نفر در اين ده سال از بين ما رفتند
چه رفتن آسان شده !
چه بى تفاوت شديم !
چه تكرارهاى عادت گونه !
چه كرديم با اين بزرگترين معماى هستى ؟!
چه كرديم با خودمان ؟!
چه كردند با ما ؟!
نعمت هاى بيشمارى نصيب ما كرده اند كه شايد خيلى توجهى به آنها نداريم ، و چه غفلتى !!
پدر و مادر ، بالاترين نعمتهايى هستند كه خواسته و ناخواسته برخى از ما از داشتنشان غافليم
در اين ايام كه ديدارشان برايم مقدور نيست به علت اوضاع كرونا ، و بُعد مسافت ،
چه دلتنگشان شده ام
وقتى از هميشه بيشتر بايد كنارشان باشم
در زادگاهشان تنها و غريب
من اينجا تنها و غريب
چه روزگارى ...
نميدانم عشق با ديگران چه ميكند ، اما با من ...
بايد گفت كه چه نكرد
دهانت را مى بندد . زبانت را مى بُرد،
گلويت را مى فشارد ، نفست را مى گيرد ،
دلت را خون مى كند ، قلبت را مى شكند ،
و ..... هزارانِ ديگر
تو مى مانى و چشمان بى سو و اشكهاى روان
و نگاهى كه بر راه خيره مى ماند
و پايى كه رمقش رفته
و دستانى كه گرمِ دستانى نمى شوند
آه از اين زمستان و سرما و تنهايى و هيچ
روزگار بدى ست
دورى عزيزان زجرآور است
چند ماه است نه مادرم را ديده ام نه پدرم را
نمى دانم آنكه گفت " دورى و دوستى " چه فكر ميكرد ؟
دورى و زجر و درد و فراق
چه سخت است
چه غمناك است
وقتى بايد باشم و نيستم !
از دلتنگى گفتن و نوشتن برايم بسيار سخت است
اما چيز ديگرى براى گفتن ندارم ،
همه زندگيم ، همه عشقم ، همه نفسم ،
در گذشته جا مانده
چيزى جز اشك و آه و حسرت و افسوس باخودم
نياورده ام
تكه اى دلِ شكسته ، ذره اى رمق ، نفسى خسته
اين همه موجودى من است
سالهاى سختى گذشت
همچنان درگير گذشته ،
با تمام وجود ، با تمام دل ، با تمام ذهن
دل كندن از گذشته ، يعنى دل كندن از دل
نميشود ، نميشود
هرچه ميكنم نميشود
سالها سكوت كردم ، خون دل خوردم ، اما نشد
دارم سعى خودم را ميكنم ، به سختى
چند سال قبل در يك مدرسه غيرانتفاعى كار ميكردم
يك دبير بازنشسته تاريخ همكارمان بود ،
بارها حسرت ميخورد كه من به خيلى از شاگردانم مديونم و گمراهشان كردم
علت را كه مى پرسيديم مى گفت من ٢٥ سال زمان شاه درس تاريخ دادم و ٢٥ سال است زمان انقلاب تاريخ درس ميدهم
به هرحال يكى از اين ربع قرنها را به صدها دانش آموزم دروغ گفته ام و عذاب وجدان دارم
باز خوش به حال آن دبير عزيز
من همه عمر به خود دروغ گفتم
شايد چند سالى ست چيزى نمى نويسم ، اصلا انگار نيستم ، آنكسى كه ده سال قبل بودم ، نيستم
با خودم درگيرم ، با خودم غريبه ام ، ديگر خودم را
نمى شناسم ،
گوشه گير ، تنها ، غمگين ، عصبى ، گريان
و مهمتر از همه ، شكاك
ديگر هيچ اعتقادى به عقايد گذشته ام ندارم
فقط به خدا كه رسيدم ، ايستادم
و چه سخت ميگذرد ، روزگارى كه انگار سنگ شده
|
|
|