X
تبلیغات
بغضِ شكسته

بغضِ شكسته

گاهي يادم ميرود كه دستى گلويم را تا حد مرگ مي فشارد كه ، سكوت


براي دلم
          

روزِ مادر !

بر سرِ مادرش فرياد زد كه : مگه چيكار كردى ، اين يه لقمه نون و سگم جلوى بچه ش ميندازه 

مادرش سكوت كرد ، آرام اشك ميريخت ، يادش آمد كه براي لحظه لحظه بزرگ شدن و ميكرُن ميكرُن قد كشيدنش ، چه ها كه كشيده

.…

ساعت سه نيمه شب است ، پسرم خواب است ، يك هفته است رفته سربازي ، ساعت چهار بايد برود كه شش پادگان باشد

.....

بيچاره پدران مظلوم ، كه نه روزى دارند و نه بهشتى كه زير پايشان پهن كنند

و بيچاره تر ، پدرانى كه پسرشان مادر هم نداشته باشند ، و رنج و صبر مضاعف

و اشكهايى كه دمادم جاريست

          

عبدالجبار کاکایی

چند سالي ست كه تكليف دلم روشن نيست

جا به اندازه ي تنهايي من ، در من نيست

 

چشم مي دوزم در چشم رفيقاني كه

عشق در باورشان قد سر سوزن نيست

 

دست برداشتم از عشق كه هر دست سلام

لمس آرامش سردي ست كه در آهن نيست

 

حس بي قاعده ي عقل و جنون با من بود

درك اين حال به هم ريخته تقريبا نيست

 

سال ها بود ازين فاصله مي ترسيدم

كه به كوتاهي دل كندن و دل بستن نيست

 

رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم

جا به اندازه ي تنهايي من در من نيست

          

زنان زندگیم

هر کسی برای بیان کرامت زنان زندگیش ، در روز زن ، روز مادر ، شعری می سراید ، چیزی می نویسد ، مطلبی می گوید ......

اما ،

زنان زندگی من ، در هیچ کلامی نمی گنجند

چه بگویم از مادرم ؟

چه بگویم از خواهرم ؟

چه بگویم ؟

          

 
<bgsound src="http://upir.ir/931/Banan-1[1].mp3" loop="infinite">