![]() |
![]() |
|
| همه من ، یعنی دلم ... همه دلم ، یعنی عشقم ... همه عشقم ، یعنی تو ... و بی تو ... هرگز |
|
تو ... باش تا باشم ... بمان تا بمانم ... بی تو نمیتوانم ... بی تو میمیرم .... بی تو ... هرگز
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:6 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
بخاطر تو ، اینجا همین گونه می ماند تا تا بیایی .... ببخشی .... بنویسی .... بمانی ... تا بمانم ... تا نفس بکشم ... تا تو را استشمام کنم تا بمیرم برایت .... آنچنانکه خواستی .... آنچنانکه میخواهم پس منتظرت می مانم تا ........ من هستم ... تو هستی ... خدا هست زمان و گذر زمان بی معنی است ، چند روز ، چند هفته ، چند ماه ، چند سال دیگر چه تفاوتی میکند ، مهم آن است که عاشقی منتظر است برای دیدن معشوقی که جان است و عشق یعنی همین ..... انتظار و انتظار و انتظار .... امید و امید و امید دیدار پس منتظرت می مانم ..... ای همه گذشته و حال و آینده ام |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:34 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
دوستت دارم
چه کلمه نا مانوسی شده میان ما آدمها دریغ که هیچوقت بجا و بموقع از آن استفاده نکردیم وقتی باید می گفتیم ترسیدیم ، خجالت کشیدیم ، حیا کردیم و وقتی نباید می گفتیم ، گفتیم چه دیر گفتیم و وقتی گفتیم رنج خود را زیاد کردیم ، داغ خود را تازه کردیم ، حسرت خود را افزون کردیم و مردیم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:12 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
پرسید کسی خانه آن مهر گسل
گفتم که دل من است او را منزل گفتا که دلت کجاست ، گفتم بر او پرسید که او کجاست ، گفتم در دل
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:31 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
گاهی اوقات جابحایی یک حرف می تواند خیلی کارها بکند
و این حرف ، می تواند آسمان را به زمین بچسباند وقتی " قریب " اینهمه نزدیک است و " غریب " اینهمه دور همه دعوا بر سر این دو حرف است " غ " و " ق " آیا کسی به فکر غربت من هست ؟ وقتی کسی نیاید ، وقتی هیچ کسی نیست وقتی غربت بیداد می کند ، آیا کسی می فهمد ؟ " غربت قریب " یعنی چه ؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:56 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
من که با انتظار خو گرفته ام
با امید ، نفس می کشم با صبر ، عهد دیرینه دارم اما ... خدایا .... تو هم کاری بکن
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:33 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کردهام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست سرها بر آستانه او خاک در شود حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:22 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
دلم دریاست اما ، چشم زیبای تو هم دریاست
این دریای اندوه است و آن ....... راستی چشمانت را به چه می توانم تشبیه کنم ؟؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:18 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
گفتم : رنگ رخساره خبر می دهذ از سر درون گفت : رخساره ات که زرد زرد است ،لابد درونت هم زرداست ! پس آتش عشق و سرخی و ... اینها یعنی چه ؟ گفتم : ........... راستی چه باید بگویم ؟؟ یاد شعری از سعدی افتادم گویند روی سرخ تو سعدی ، که زرد کرد ؟ اکسیر عشق در " مسم " افتاد و " زر "شدم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:2 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
گر با غم عشق سازگار آید دل
بر مرکب آرزو سوار آید دل گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ؟ ور عشق نباشد به چه کار آید دل ؟!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:8 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده خالی سفرمونو پر از شقایق میکنه واسه موجهای سیاه دستا رو قایق میکنه مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده همیشهغایب من زخمامو مرهم میذاره همیشه غایب من گریه هامو دوست نداره نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه آینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده خشم این حنجره خسته همیشه غایبه کلید صندوق در بسته همیشه غایبه نعره اسب سفید قصه مادر بزرگ بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:57 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
هوای سرد احساسم پریشانست
و چشم شعر هجرانم چه گریانست میان دست گرمت جای دستم نیست خزان سرد من دیگر زمستانست ز دشت خون که تنها از افق پیداست غروب تلخ بی فدا نمایانست زلال موج لبخندت هویدا نیست و حجم شعر من اینک هراسانست قصیده بی تو پژمرد و غزل افسرد جیات واژه ها هم رو به پایانست برای زخم هجرانی که من دارم حضور یاد تو همواره درمانست بهروز قاسمی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:44 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
برای نگاه کردن ، عشق لازم است
برای سخن گفتن ، عشق لازم است برای نفس کشیدن ، عشق لازم است برای .... برای زندگی کردن ، عشق لازم است و برای همه عشق برای عاشق شدن دل لازم است و وقتی همه دلت جایی دیگر اسیر است .... زندگی کردن چه معنی دارد ؟؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:30 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
دلم برای خورشید تنگ شده
ماه هاست بر من نتابیده تنم سرد سرد است پایم را از چهاردیواری زندانم بیرون نگذاشته ام شب و روز برایم تفاوتی ندارند هرچه به سکوت نزدیک می شوم می دانم که شب در راه است چه آرامشی دارد این شب لااقل صدای ناله خودم را در این سکوت می شنوم بی مزاحم و بی تماشاگر هر وقت در آغوش شب غربت را می گریم آرامم می کند کاش آرامشم مدام باشد و ماندگار
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:40 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
دلم دریاست ، اما چشم زیبای تو هم دریاست
این ، دریای اندوه است و آن ، دریای شادیهاست بقیه اش را فراموش کرده ام گاهی که اختیار دستم با دلم باشد ، چیزهایی می نویسم اما دریغ خدا نکند اختیار با درد و غم باشد و با هجر و فراق هرچه دل کرده باشد را می سوزانند چیزی بر جا نمی گذارند جز خاکستر و این آتش عشق است
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:16 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به ، که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم !! باید اول به تو گفتن ، که چنین خوب چرایی ؟ ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجائیم در این بحر تفکر ، تو کجایی ...... گفته بودم چو بیایی ، غم دل با تو بگویم چه بگویم ، که غم از دل برود چون تو بیایی سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدان است که در بند تو خوشتر ، که رهایی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:46 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد از آه دردناکی سازم خبر دلت را وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟ با صد امیدواری ناشاد رفته باشد شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:37 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
دل ، خون شد از اميد و نشد يار ، يار من
اي واي بر من و ، دل اميدوار من اي سيل اشك! خاك وجودم به باد ده تا بر دل كسي ننشيند غبار من! از جور روزگار چه گويم؟ كه در فراق هم روز من سيه شد و ، هم روزگار من زين پيش، صبر بود دلم را ، قرار نيز يا رب كجا شد آن همه صبر و قرار من؟! نزديك شد كه خانة عمرم شود خراب رحمي بكن، وگرنه خرابست كار من گفتي: برو (هلالي) و، صبر اختيار كن وه! چون كنم؟ كه نيست به كف اختيار من هلال جغتایی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:37 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
تو بهانه بودن منی
تو بهانه زنده بودن منی تو بهانه عشق منی تو بهانه انتظار منی تو بهانه خنده منی تو بهانه گریه منی تو بهانه ای که نفس بکشم تو همه بهانه منی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:53 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
در احوالات استاد شهریار نوشته اند
وقتی عشق استاد به " فاطمه " خانم به سرانجام نرسید ، استاد درس و دانشگاه را رها کرد و منزوی و ..... سالهای عمر را سپری کرد تا اینکه بعد از سالیان استاد بیمار شدند و در بیمارستان بستری خبر به " فاطمه " خانم رسید و به دیدار استاد رفت ، استاد با دیدن ایشان بداهه سرودند : آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ مبادا وقتی بیایی که ......... نفس گفتنم هم نباشد ؟؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:36 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
کسی درد مرا فهمید ؟
نمی فهمد !! چه می داند کسی درد یعنی چه ؟ درد عشق درد یار درد دوری و هجران فراق و گریه و ناله زمین و آسمان کورند آدمها نمی بینند درد یعنی چه نمی دانند ، درد با عاشق چه نزدیک است امان از درد درد عشق دردی که کسی آنرا نمی داند نمی فهمد نمی بیند نمی خواهد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:9 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
دوستی برایم نوشت :
تو که گفتی دیگر چیزی نمی نویسی و همین نوشته ها را هم مدام حذف می کنی ، چرا دوباره بلبل شدی ؟! ای ساده .... عاشق شده ای ؟؟ همه دلت را به کسی داده ای ؟؟ می دانی مردن در انتظار یعنی چه ؟؟ اگر بعد از مدتها انتظار ، نسیم مسیحایی یار بر تو گذر کند چه می شوی ؟؟ بر دلت چه می گذرد ؟؟ زنده نمی شوی ؟؟ بلبل که هیچ .... همه وجودت زبان می شود به گفتن به توصیف بی اختیار بی قرار
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:52 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد ، هستی من می سپردم که مراقب باش ، جنس این جام ، بلور است پر از عشق و غرور است مبادا که بازیچه شود می شکند ( دکتر شریعتی )
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:28 توسط نامم دیگر مهم نیست |
|
|
صفحه نخست ايميل آرشيو وبلاگ عنوان مطالب |
| اینجا ... |
|
|
| نوشته هاي پيشين |
|
خرداد 1392 اسفند 1390 بهمن 1390 |
| آرشيو موضوعي |
|
برای دلم |
| لينک دوستان سبز |
|
عاشقانه هایی برای ........ هستی بخش |
| موسيقي بشنويد |